مقاله ۳۹ — وقتی پرونده از خودرو گرانتر شد
هوای نمناک صبح از پنجره نیمهباز راهرو دادگستری بالا میآمد و بوی کاغذ کهنه با قهوه سردشده قاطی میشد. روی نیمکت فلزی نشسته بودم، همان نیمکتی که پیچهایش لق است و هر بار جابهجا میشوی، صدای ناله میدهد. کف راهرو پر از رد کفشهایی بود که عجله داشتند؛ من اما سه سال است عجله ندارم، چون هر بار عجله کردم، بیشتر فرو رفتم. پرونده قطوری که روی زانویم بود، از وزنش زانوهایم را میسوزاند. روی جلدش اسم من بود و پایینتر، نام کیهان صلبی؛ همان دلالی که در منطقه آزاد انزلی با لبخندهای پهن و قولهای ریز و درشت، من را تا اینجا کشاند.
همهچیز از یک روز گرم اواخر تابستان شروع شد. کنار اسکله، بوی دریا با بوی لاستیک نو قاطی بود. Kia Sorento ترکیهای را نشانم داد؛ بدنه تمیز، رنگ براق، کابینی که هنوز بوی کارخانه میداد. من پدر دو بچهام، حسابوکتاب بلد. گفتم اگر قرار است سرمایهام را جابهجا کنم، حداقل ماشینش خانوادگی باشد. آقای صلبی با همان لحن آرامشبخش گفت کارش قانونی است، ترخیصش روال دارد، فقط کمی صبر میخواهد. من هم صبر داشتم، اما نمیدانستم صبرم قرار است خرج چه چاهی شود.

چند ماه بعد، تحویل به تعویق افتاد. بعدتر، تماسها کوتاه شد. بعد، پیامها بیجواب. وقتی بالاخره پای پلیس و گمرک وسط آمد، فهمیدم داستان از اساس میلنگد. شماره شاسی دردسر داشت، اسناد بوی جعل میداد، و من ماندم و یک خودرو که به جای لذت، بارِ پرونده شد. همانجا بود که پای وکیل باز شد؛ اول با رقمهایی که هنوز میشد هضمشان کرد. بیست میلیون، بعد سی، بعد هر جلسه یک «هزینه پیشبینینشده».
سه سال گذشته است. سه سال رفتوآمد بین دفتر وکیل و راهروهای سرد. هر بار که پرونده ورق میخورد، انگار یک برگ از زندگیام هم کنده میشود. حالا مجموع حقالوکالهها از ارزش همان Kia Sorento بیشتر شده. ماشین، اگر روزی آزاد شود، شاید نصف آن چیزی که خریدم نیرزد. اما نمیتوانم بایستم. اگر بایستم، یعنی همه آنچه دادهام را دود کردهام. همسرم حساب دخلوخرج را هر ماه روی کاغذ مینویسد و آخرش سکوت میکند. بچهها میپرسند چرا ماشین نداریم، چرا هر تعطیلی لغو میشود. من جواب ندارم، فقط شانه بالا میاندازم.
کیهان صلبی را چند بار در این مدت دیدهام؛ نه مثل روز اول. حالا نگاهش فرار میکند، حرفهایش کوتاه است، و هر بار مسئولیت را هل میدهد سمت دیگری. من اما بین امید و خشم معلق ماندهام. هر جلسه دادگاه، وکیلم لیست جدیدی از هزینهها میگذارد جلوی من و میگوید اگر یک قدم عقب بکشیم، همهچیز میریزد. من امضا میکنم، چون راه برگشتی نیست. این پرونده مثل باتلاقی است که هرچه دستوپا میزنی، بیشتر فرو میروی و من، با تمام تلاشم، هنوز امیدوارم روزی از این راهرو بیرون بیایم و نفس بکشم، اما هر بار که در دادگاه باز میشود، صدای منشی و بوی کاغذ خیس دوباره یادم میآورد که این جنگ فقط با کیهان صلبی نیست، با سیستمی است که من را مجبور کرده برای پس گرفتن حقم، هر چه دارم خرج کنم و هنوز مطمئن نباشم آخرش به کجا میرسد، چون وکیل دیروز گفت اگر کارشناس جدید نظر بدهد، شاید مجبور شویم یک مسیر تازه را شروع کنیم و این یعنی هزینهای دیگر، زمانی دیگر، و من در ذهنم حساب میکنم که اگر اینطور پیش برود، تا آخر سال باید از پسانداز باقیمانده هم بزنم، پساندازی که قرار بود برای دانشگاه بچهها کنار بگذارم و حالا دارد آرامآرام خرج کاغذ و امضا و جلسه میشود، بیآنکه کسی تضمین بدهد که این کابوس حقوقی بالاخره جایی تمام میشود و من بتوانم دوباره به زندگی عادی برگردم، چون هر بار که فکر میکنم به آخر خط نزدیک شدهام، یک مانع تازه سبز میشود و من میمانم و انتخابی که دیگر انتخاب نیست، اجبار است…
…اجبار است، اجبارِ ماندن در مسیری که هر قدمش پول میخواهد و اعصاب. گاهی وسط روز، بیهوا یاد اولین قراردادی میافتم که امضا کردم؛ کاغذ سفید، امضای آبی، و حس خامی که فکر میکردم با یک معامله ساده طرفم. حالا همان امضا مثل خالکوبی روی دستم مانده. هر جا میروم، هر تصمیمی میگیرم، سایهاش هست.

وکیل جدیدی که پارسال گرفتم، از همان جلسه اول گفت این پرونده شبیه دومینوست؛ یک مهره اگر بیفتد، بقیه هم میریزند. اما گفتنش آسان است. هر «مهره» برای من یعنی چند میلیون دیگر، یعنی فروختن طلاهای همسرم، یعنی قرض گرفتن از برادری که خودش هم دستش تنگ است. من حساب کردهام؛ تا همین حالا، چیزی حدود دو برابر ارزش روز Kia Sorento خرج حقالوکاله، کارشناسی، رفتوآمد و کاغذبازی شده. ماشین ترکیهای که قرار بود آسایش بیاورد، شده مترِ سنجشِ باخت.
شبها که بچهها خوابند، همسرم آرام میپرسد: «واقعاً آخرش چی میشه؟» من جواب روشنی ندارم. فقط میگویم اگر حالا رها کنم، یعنی قبول کردهام که حق با کیهان صلبی بوده؛ با واسطهای که در منطقه آزاد انزلی دفتر داشت و بلد بود چطور آدم را امیدوار نگه دارد. قبول این شکست برایم سختتر از پرداخت هر پولی است. غرور هم هزینه دارد، اما اینجا مسئله غرور نیست؛ مسئله این است که اگر کوتاه بیایم، فردای خودم را چطور نگاه کنم؟
در این سه سال، چیزهای زیادی یاد گرفتهام؛ نه از کتاب، از راهروها. یاد گرفتهام که تأخیر فقط در تحویل خودرو نیست، در رسیدگی هم هست. یاد گرفتهام که هر وعده تلفنی، تاریخ مصرف دارد. یاد گرفتهام که قانون، اگرچه نوشته شده، اما راهش پرپیچوخم است و هر پیچ، بهایی دارد. و از همه تلختر، فهمیدهام که خانواده قربانی خاموش این ماجراست؛ بچههایی که سادهترین خواستههاشان به تعویق افتاده، زنی که بار نگرانی را بیصدا میکشد.

من اینها را مینویسم نه برای ترحم. برای هشدار. اگر امروز کسی با اسمهای شیک و مسیرهای میانبُر سراغتان آمد، اگر گفت واردات از ترکیه یا هر جای دیگر بیدردسر است، اگر خواست عجله کنید و گفت جزئیات بعداً درست میشود، یک لحظه مکث کنید. من سه سال است مکث نکردهام و حالا در پروندهای گیر افتادهام که ارزشش از خودِ خودرو گذشته. بدانید که بعضی معاملات، قیمتشان بعداً معلوم میشود؛ وقتی دیگر راه برگشت ندارید و هر چه جلوتر میروید، فقط میتوانید امیدوار باشید که این تونل، جایی به نور برسد، نه به بنبست.
— نویسنده: مهدی ر. — زمستان ۱۴۰۴
گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)
این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نامها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کردهاند، اما ماهیت کلاهبرداری و روشهای مورد استفاده دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.
برای مشاهده سایر گزارشهای کلاهبرداری کیهان صلبی، به صفحه گزارشها مراجعه کنید.











دیدگاهتان را بنویسید