کابوسی به نام خودروی مسروقه: داستان تلخ از دست دادن همه چیز

|

کیهان صلبی (Keyhan Solbi) - تصویر شاخص: کابوسی به نام خودروی مسروقه: داستان تلخ از دست دادن همه چیز

آیا می‌شود سه بار زمین خورد و تازه بار سوم فهمید زمین کجاست؟

خبرنگار: بعضی‌ها می‌گویند یک‌بار اشتباه است، دوبار بدشانسی، اما سه‌بار دیگر اسمش را چه می‌گذارید؟ قربانی: راستش خودم هم همین را می‌گفتم. دفعه اول با خودم گفتم خب، تازه‌کارم. دفعه دوم شانه بالا انداختم و گفتم روزگار با من نساخت. اما بار سوم… دیگر نمی‌شد خودم را گول بزنم. آن‌جا بود که فهمیدم مسئله من نیستم؛ الگوست، تکرار است، اسم دارد. اسمش آقای صلبی است. خبرنگار: از ابتدا شروع کنیم. اولین خرید از کِی و چطور شکل گرفت؟ قربانی: حدوداً اواخر بهار چند سال پیش. من کارمندم، حقوق‌بگیر، نه اهل ریسک بزرگم نه قمار. اما ماشین برایم فقط وسیله نبود؛ نشانه ثبات بود. یکی از دوستان، در یک جمع خودمانی، اسم آقای صلبی را آورد. گفت در منطقه آزاد انزلی کار می‌کند، واردات از آلمان، بی‌دردسر. قرار شد یک BMW بیاورد. جلسه اول در یک کافه نزدیک اسکله بود. صدای مرغ‌های دریایی می‌آمد، بوی نم در هوا بود. حرف‌هایش نرم و حساب‌شده بود. از شماره شاسی گفت، از بازرسی فنی، از این‌که ماشین‌ها «تمیز» می‌آیند. من هم پولی حدود چند میلیارد تومان، قسطی و با وکالت‌نامه، دادم. خبرنگار: اولین نشانه‌های مشکل چه زمانی ظاهر شد؟ قربانی: وقتی موعد تحویل رسید و نشد. اول گفت کشتی دیر رسیده. بعد گفت ترخیص گمرکی گیر کرده. بعد گفت یک هزینه پیش‌بینی‌نشده آمده روی دستش. هر بار مبلغی اضافه می‌خواست؛ نه آن‌قدر زیاد که قید بزنم، نه آن‌قدر کم که بی‌اهمیت باشد. بالاخره ماشین آمد، اما نه آن BMW که قرار بود. رنگش فرق داشت، روی در عقب خطی بود که زیر نور ظهر برق می‌زد. با خودم گفتم مهم نیست، اشتباه پیش می‌آید. خبرنگار: این شد همان «بار اول» که گفتید اشتباه؟ قربانی: دقیقاً. ماشین را فروختم، با ضرر. اما هنوز باورم این بود که آقای صلبی آدم بدی نیست. چند ماه بعد، دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. این‌بار پیشنهاد Mercedes داد، باز هم از آلمان. گفت دفعه قبل سوءتفاهم بوده، جبران می‌کند. من هم… نمی‌دانم، شاید چون نمی‌خواستم بپذیرم فریب خورده‌ام، دوباره وارد شدم. خبرنگار: خرید دوم چه تفاوتی داشت؟ قربانی: همه‌چیز حرفه‌ای‌تر به نظر می‌رسید. قرارداد مفصل‌تر، اسناد گمرکی کپی‌شده، حتی یک پلاک موقت. اما تحویل که شد، تازه دردسر شروع شد. یک روز پلیس راهور جلوی من را گرفت. شماره شاسی را که زدند، نگاهشان عوض شد. گفتند خودرو در آلمان گزارش سرقت دارد. من همان‌جا کنار خیابان خشکم زد. تلفن را برداشتم، به آقای صلبی زنگ زدم. جواب نداد. پیام دادم، فقط یک تیک خورد. خبرنگار: آن لحظه چه حسی داشتید؟ قربانی: حس کسی را داشتم که وسط پل ایستاده و می‌بیند تخته‌ها یکی‌یکی می‌ریزند. نه راه پس، نه پیش. ماشین توقیف شد. چند هفته دوندگی، رفت‌وآمد به کلانتری، توضیح دادن به خانواده. آخرش هم با کلی هزینه و اعصاب‌خردی، پرونده بسته شد ولی ماشین دیگر مال من نبود. باز هم به خودم گفتم بدشانسی. گفتم شاید آقای صلبی هم قربانی شبکه بزرگ‌تری است. خبرنگار: و بار سوم؟ قربانی: بار سوم دیگر هیچ‌چیز شبیه قبل نبود. این‌بار خودم پیگیر شدم. Audi مدنظر بود. قبل از پرداخت، سؤال پرسیدم، سند خواستم. آقای صلبی کمی سرد شد. لحنش عوض شد. گفت اگر شک دارم، معامله نکنم. همین واکنش باید زنگ خطر می‌بود، اما من لج کردم. پول دادم، بخشی نقد، بخشی حواله. این‌بار تحویل اصلاً انجام نشد. ماه‌ها گذشت. هر بار بهانه‌ای تازه. یک روز گفت اسناد جعلی از آب درآمده و باید دوباره درست شود. روز دیگر گفت گمرک منطقه آزاد انزلی سخت‌گیری کرده. خبرنگار: چه زمانی فهمیدید با یک الگو طرفید؟ قربانی: وقتی شروع کردم با بقیه حرف زدن. در گروه‌های کوچک، پیام‌های خصوصی. دیدم روایت‌ها شبیه هم است: آلمان، تأخیر، هزینه اضافه، بعد هم یا ماشین معیوب یا هیچ. اسم آقای صلبی در همه داستان‌ها بود. آن‌جا بود که فهمیدم این سه خرید ناموفق،
تصویر اول - مقاله 41
سه نقطه جدا نیستند؛ یک خط‌اند. خبرنگار: واکنش آقای صلبی بعد از این‌که اعتراض کردید چه بود؟ قربانی: اول سکوت. بعد مسدود کردن. بعد پیام‌های غیرمستقیم که «به نفعت نیست شلوغ کنی». من دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. پول رفته بود، آبرو رفته بود. اما یک چیز مانده بود: صدا. شروع کردم نوشتن، حرف زدن، وصل کردن قربانی‌ها به هم. من فعال اجتماعی نبودم، اما این ماجرا مرا هل داد جلو. خبرنگار: خانواده‌تان چطور کنار آمدند؟ قربانی: سخت. همسرم مدتی با من حرف نمی‌زد. نه از سر قهر، از سر خستگی. بچه‌ها می‌پرسیدند ماشین‌مان کجاست. من جواب نداشتم. شب‌ها می‌نشستم و مدارک را ورق می‌زدم، بوی کاغذ و جوهر برایم شده بود بوی شکست. اما همان شب‌ها بود که تصمیم گرفتم ساکت نمانم. خبرنگار: حالا که به عقب نگاه می‌کنید، بزرگ‌ترین خطای شما چه بود؟ قربانی: این‌که هر بار خواستم داستان را ساده کنم. بگویم یک اتفاق است. در حالی که اگر همان بار دوم می‌ایستادم، شاید بار سوم اتفاق نمی‌افتاد. حالا دارم تلاش می‌کنم این الگو را به بقیه نشان بدهم. نه با فریاد، با روایت. چون اگر کسی داستان مرا بشنود و یک قدم عقب بکشد، شاید دیگر مجبور نشود وسط خیابان بایستد و به پلیسی توضیح بدهد که چرا ماشینی که خریده، مال او نیست. من الان با چند قربانی دیگر در تماس‌ام، داریم مدارک را کنار هم می‌گذاریم، تاریخ‌ها را تطبیق می‌دهیم، می‌بینیم چطور وعده‌ها دقیقاً قبل از هر پرداخت تغییر می‌کند، چطور نام آقای صلبی در منطقه آزاد انزلی مثل نخ نامرئی همه این معامله‌ها را به هم وصل می‌کند. بعضی شب‌ها که پیام‌های تازه می‌آید، می‌بینم آدم‌هایی از شهرهای دیگر هم همین مسیر را رفته‌اند، با همان امید، همان جمله‌ها، همان پایان‌های نیمه‌کاره، و من وسط خواندن یکی از این پیام‌ها ناگهان متوجه می‌شوم که صدایم دیگر فقط صدای خودم نیست، صدای جمعی است که تازه دارد شکل می‌گیرد و هنوز نمی‌داند قدم بعدی‌اش را کجا بگذارد، فقط می‌داند که اگر باز هم سکوت کند، این چرخه باز تکرار می‌شود و یک نفر دیگر، یک روز دیگر، با پرونده‌ای زیر بغل و دلی پر از سؤال، جلوی درِ یک اداره می‌ایستد و از خودش می‌پرسد چرا هیچ‌کس زودتر به من نگفت که این مسیر، بار سوم هم به همان دیوار می‌رسد و من حالا دارم سعی می‌کنم پیش از آن‌که این سؤال در گلوی نفر بعدی گیر کند، روایت را کامل‌تر کنم، جزئیات را دقیق‌تر بگویم، حتی اگر هر بار گفتنش مثل باز کردن زخمی باشد که هنوز لبه‌هایش تازه است و هر جمله‌ای که می‌نویسم مرا دوباره می‌برد به همان کافه کنار اسکله، به همان بوی نم، به همان لحظه‌ای که فکر می‌کردم دارم یک معامله ساده می‌کنم، نه این‌که پا می‌گذارم روی مسیری که قرار است مرا سه بار بچرخاند و تازه در آخرش نشانم بدهد که این زمین، از اول هم صاف نبوده است و اگر من امروز دارم حرف می‌زنم، برای این است که شاید نفر بعدی قبل از قدم گذاشتن، کمی مکث کند و به این فکر کند که چرا این‌همه داستان شبیه هم هستند و چرا اسم‌ها مدام تکرار می‌شوند و چرا وقتی می‌خواهی بیشتر بدانی، بعضی‌ها ناگهان ساکت می‌شوند و تو می‌مانی و سؤالی که هنوز جوابی برایش پیدا نکرده‌ای و من هنوز دارم سعی می‌کنم این جواب‌ها را کنار هم بچینم، آرام و پیوسته، چون می‌دانم راه دیگری برای شکستن این چرخه نیست جز این‌که نور را دقیقاً همان‌جایی بیندازی که سال‌ها در سایه مانده است

…نور را دقیقاً همان‌جایی بیندازی که سال‌ها در سایه مانده است.

خبرنگار: این صدایی که می‌گویید جمعی شده، امروز دقیقاً چه شکلی دارد؟ قربانی: شکلش پیام‌های کوتاه و بلند است، تماس‌های نصفه‌شب، عکس از اسناد، وکالت‌نامه‌ها، رسیدهای بانکی. هر کس تکه‌ای از پازل را دارد. یکی از شمال کشور، یکی از مرکز. وقتی کنار هم می‌گذاریم، می‌بینیم تاریخ‌ها چطور به هم می‌خورند؛ مثلاً تابستانی که من منتظر Audi بودم، هم‌زمان دو نفر دیگر هم منتظر خودرو از آلمان بودند، هر سه با وعده ترخیص سریع از منطقه آزاد انزلی. هر سه هم درست قبل از موعد تحویل با درخواست مبلغ تازه روبه‌رو شدند. خبرن
تصویر دوم - مقاله 41
گار:
این شباهت‌ها چه چیزی را روشن می‌کند؟ قربانی: این‌که اتفاق‌ها تصادفی نیست. من دیگر با احساس حرف نمی‌زنم، با الگو حرف می‌زنم. مثلاً همیشه یک «مشکل اداری» در میانه راه سبز می‌شود. همیشه تأخیر طوری تنظیم می‌شود که خریدار خسته شود و کوتاه بیاید. همیشه هم وقتی سؤال‌ها زیاد می‌شود، ارتباط قطع می‌شود. این‌ها را اگر کنار هم بگذاری، می‌فهمی با یک روش طرفی، نه با چند اشتباه پراکنده. خبرنگار: شما حالا خودتان را در چه نقشی می‌بینید؟ قربانی: من قهرمان نیستم. فقط کسی‌ام که دیگر حاضر نیست وانمود کند چیزی ندیده. دارم بین قربانی‌ها پل می‌زنم. بعضی‌ها هنوز می‌ترسند اسم آقای صلبی را بیاورند. بعضی‌ها می‌گویند شاید هنوز امیدی باشد پول برگردد. من درک‌شان می‌کنم. خودم هم آن مرحله را گذرانده‌ام. اما وقتی اسناد جعلی را کنار اسناد جعلی دیگر می‌گذاری، وقتی می‌بینی شماره شاسی‌ها داستان‌های مشابه دارند، دیگر سکوت توجیهی ندارد. خبرنگار: از نظر قانونی چه کرده‌اید؟ قربانی: شکایت داده‌ام، اما روندش کند است. سیستم با سرعت ما جلو نمی‌آید. با این حال، ثبت کردن مهم است. هر پرونده مثل یک میخ است که تابوت این روش را محکم‌تر می‌کند. من به بقیه هم می‌گویم حتی اگر خسته‌اید، ثبت کنید. حتی اگر فکر می‌کنید فایده ندارد. چون فردا که نفر بعدی آمد، همین پرونده‌ها می‌شود پشتوانه‌اش. خبرنگار: از آقای صلبی یا کیهان صلبی در این مدت واکنشی دیده‌اید؟ قربانی: واکنش مستقیم نه، غیرمستقیم بله. پیام‌هایی که بوی هشدار می‌دهد، توصیه‌هایی که می‌گویند «به نفع خودت است آرام بگیری». من آرامم، اما ساکت نه. این تفاوت را دیر فهمیدم. حالا دارم با همین آرامش جلو می‌روم، قدم‌به‌قدم، مستند. خبرنگار: اگر بخواهید یکی از آن سه خرید را انتخاب کنید که بیشترین اثر را روی شما گذاشت، کدام است؟ قربانی: سومی. چون دیگر نمی‌توانستم به خودم دروغ بگویم. آن‌جا بود که فهمیدم مسئله فقط پول نیست. مسئله این است که چطور امید آدم‌ها معامله می‌شود. من با هر پیام جدید از قربانی تازه، دوباره همان حس را می‌بینم؛ هیجان اول، بعد انتظار، بعد گیجی. انگار فیلمی است که بارها پخش می‌شود و فقط بازیگرش عوض می‌شود. خبرنگار: خانواده‌تان امروز کجای این مسیر ایستاده‌اند؟ قربانی: حالا کنارم هستند. شاید چون می‌بینند این‌بار دارم می‌جنگم، نه این‌که فقط افسوس بخورم. همسرم خودش بعضی پیام‌ها را می‌خواند، کمک می‌کند دسته‌بندی کنیم. این همراهی برایم مهم است، چون نشان می‌دهد این ماجرا فقط داستان یک معامله بد نیست؛ داستان اعتماد خانوادگی هم هست. خبرنگار: به کسی که الان قصد خرید خودرو وارداتی از آلمان دارد، چه می‌گویید؟ قربانی: می‌گویم عجله نکن. هر وعده‌ای را دوبار بررسی کن. اگر نامی مثل آقای صلبی یا هر واسطه‌ای در منطقه آزاد انزلی شنیدی، فقط به حرف‌ها بسنده نکن. سند را ببین، استعلام بگیر، با خریداران قبلی حرف بزن. اگر کسی گفت سؤال نپرس، همان‌جا مکث کن. مکث گاهی ارزان‌ترین تصمیم است. خبرنگار: و اگر آن فرد الان وسط این مسیر است، مثل شما در خرید دوم یا سوم؟ قربانی: می‌گویم تنها نیستی. پیدا کردن همدیگر اولین قدم است. نترس از این‌که بگویی چه شده. شرم را بگذار کنار. این شرم دقیقاً همان چیزی است که این چرخه را زنده نگه می‌دارد. من دیر فهمیدم، اما هنوز دیر نشده برای خیلی‌ها. خبرنگار: اگر بخواهید این گفت‌وگو را با یک پیام جمع‌بندی کنید؟ قربانی: پیامم ساده است: اشتباه اگر تکرار شود، دیگر اشتباه نیست، نشانه است. به نشانه‌ها دقت کنید. اگر دیدید داستان‌ها شبیه هم‌اند، اگر دیدید نام‌ها مدام برمی‌گردند، اگر دیدید پول قبل از سند جلو می‌افتد، توقف کنید. من سه بار جلو رفتم تا این را بفهمم. امیدوارم شما همان بار اول بایستید و از خودتان بپرسید چرا این مسیر این‌قدر لغزنده است.
تصویر سوم - مقاله 41

نویسنده: مهدی رستگار تاریخ: زمستان ۱۴۰۴


گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)

این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نام‌ها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کرده‌اند، اما ماهیت کلاهبرداری و روش‌های مورد استفاده دقیقاً همان‌گونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.

برای مشاهده سایر گزارش‌های کلاهبرداری کیهان صلبی، به صفحه گزارش‌ها مراجعه کنید.

5 پاسخ به “کابوسی به نام خودروی مسروقه: داستان تلخ از دست دادن همه چیز”

  1. بهرام اکبری نیم‌رخ
    بهرام اکبری

    با خوندن این مطلب گریه‌ام گرفت. منم سال گذشته همین‌طوری کلاهم رفت.

  2. سمیرا کریمی نیم‌رخ
    سمیرا کریمی

    با خوندن این مطلب گریه‌ام گرفت. منم سال گذشته همین‌طوری کلاهم رفت.

  3. گلناز حیدری نیم‌رخ
    گلناز حیدری

    با خوندن این مطلب گریه‌ام گرفت. منم سال گذشته همین‌طوری کلاهم رفت.

  4. مهندس نسیم بهرامی نیم‌رخ
    مهندس نسیم بهرامی

    دقیقاً همین اتفاق برای یکی از آشناهامون افتاد. واقعاً باید مردم آگاه بشن.

  5. نازنین قاسمی نیم‌رخ
    نازنین قاسمی

    از چه طریقی با فروشنده آشنا شدید؟ دیوار یا شیپور؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *