رویای بنز S500 که به کابوس تبدیل شد

|

کیهان صلبی (Keyhan Solbi) - تصویر شاخص: رویای بنز S500 که به کابوس تبدیل شد

وقتی تهدید، سایه‌به‌سایه‌ام راه می‌رود

تمام شد.

همین یک کلمه بود که روی صفحه گوشی‌ام نشست و نفهمیدم چرا قلبم یک‌هو فرو ریخت. چند هفته از وقتی که شکایتم را علنی کرده بودم می‌گذشت؛ از وقتی اسم کیهان صلبی را با صدای بلند آورده بودم و نوشته بودم چه بلایی سر سرمایه و اعصابم آورده. فکر می‌کردم بدترین اتفاق همان پولی است که دود شد و رفت. اشتباه می‌کردم.

تصویر اول - مقاله 42

من مشتری یکی از واردات‌های پر زرق‌وبرق منطقه آزاد انزلی بودم. همان ویترین‌های شیشه‌ای، همان قول‌وقرارهای گرم، همان لبخندهایی که انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. کیهان صلبی برایم فقط یک نام نبود؛ صدایی بود پشت تلفن که با حوصله از مسیر خودروها از آلمان و دبی می‌گفت، از ترخیص، از اسناد، از پلاک موقت. رقم معامله حوالی چند میلیارد تومان بود؛ پولی که با فروش خانه پدری و قرض از خواهرم جمع کرده بودم. می‌خواستم یک Mercedes بیاورم که هم کارم راه بیفتد هم آبرویی برای خانواده بماند.

اولش همه‌چیز نرم و بی‌صدا جلو می‌رفت. وکالت‌نامه امضا شد، رسیدهای بانکی رد و بدل شد، عکس‌هایی از خودرو برایم فرستادند. بعد ناگهان لحن‌ها عوض شد. تحویل عقب افتاد. هزینه‌های تازه‌ای سر رسید که قبلاً حرفی ازشان نبود. هر بار به منطقه آزاد انزلی زنگ می‌زدم، بهانه‌ای تازه بود. یک روز گمرک، یک روز بازرسی فنی، یک روز مشکل سیستم. من مانده بودم و خانواده‌ای که هر شب سر سفره، چشم‌هایشان سؤال می‌پرسید.

وقتی بالاخره زبان باز کردم و شکایت کردم، وقتی اسم کیهان صلبی را نوشتم و از تجربه‌ام گفتم، فکر می‌کردم نهایتش مسدود شوم یا تهدید حقوقی شوم. اما پیام بعدی چیز دیگری بود. شماره ناشناس. جمله کوتاه و سرد: «می‌دانم بچه‌هایت کدام مدرسه می‌روند.»

همان‌جا بود که هوا سنگین شد. انگار دیوارها به من نزدیک‌تر شدند. از آن روز، مسیر هر روزه‌ام عوض شد. بچه‌ها را خودم می‌بردم و برمی‌گرداندم. تلفن که زنگ می‌خورد، قبل از برداشتنش نفسم را حبس می‌کردم. همسرم ساکت‌تر شد؛ کمتر می‌خندید، بیشتر به در خیره می‌ماند. پولی نمانده بود که خرج وکیل درست‌وحسابی کنم، اما ترس، بی‌هزینه نبود. هزینه‌اش آرامش بود.

پیام‌ها ادامه داشت. گاهی تهدید مستقیم، گاهی کنایه. می‌گفتند بهتر است ساکت شوم، به نفع خودم است. اسم کیهان صلبی در هیچ‌کدام نیامده بود، اما نشانی‌ها آشنا بود. همان واژه‌ها، همان اشاره‌ها به منطقه آزاد انزلی، همان دانستنِ جزئیاتی که فقط کسی از داخل ماجرا می‌دانست. من بین دو راهی مانده بودم: سکوت یا ادامه دادن با این ترس که هر سایه‌ای پشت سرم معنا دارد.

با این‌همه، هنوز حرف می‌زنم. نه از سر شجاعت، از سر لج‌بازی با ترسی که می‌خواهد دهانم را ببندد. من دیده‌ام که سکوت چطور آدم را کوچک می‌کند. دیده‌ام چطور وقتی سرم را پایین انداختم، طلبکارتر شدند. حالا هر بار که از کنار مدرسه بچه‌ها رد می‌شوم، دستم ناخودآگاه مشت می‌شود و به خودم می‌گویم اگر امروز نگویم، فردا شاید دیر باشد. من تنها نیستم؛ پیام‌های دیگری از قربانیان رسیده، از واردات‌های مختلف، از خودروهایی که از کشورهای مختلف آمده‌اند و سرنوشت‌شان یکی شده. بعضی‌ها جرأت نکرده‌اند اسمشان را بگویند، بعضی‌ها هنوز در مرحله تهدیدند، بعضی‌ها مثل من بین ترس و حرف زدن گیر کرده‌اند و هر روز با این سؤال بیدار می‌شوند که آیا امروز نوبت یک پیام تازه است یا نه، آیا امروز کسی قدمی جلوتر می‌آید یا فقط تماشا می‌کند وقتی که ما یکی‌یکی عقب می‌رویم و من وسط این فکرها هنوز به جمله‌ای که آن شب روی صفحه گوشی‌ام نشست فکر می‌کنم و به این‌که چطور یک خط کوتاه می‌تواند تمام معادلات یک خانواده را به هم بریزد و آدم را وادار کند مسیر مدرسه بچه‌هایش را عوض کند و به هر صدای ترمزی حساس شود، حتی وقتی که می‌داند اگر ساکت شود، این چرخه برای نفر بعدی تکرار خواهد شد و این فکر مثل میخی در سرم فرو رفته که اگر من امروز حرف نزنم، فردا کسی دیگر با همان جمله بیدار می‌شود و شاید آن وقت دیگر فرصتی برای گفتن نماند چون ترس، وقتی جا خوش کند، آرام‌آرام همه چیز را می‌بلعد و من هنوز درگیر اینم که چطور بین محافظت از خانواده‌ام و گفتن حقیقت تعادل پیدا کنم وقتی که هر پیام تازه‌ای می‌رسد و ضربانم تندتر می‌شود و یادم می‌اندازد که این داستان فقط درباره یک معامله خودرو نیست بلکه درباره قدرتی است که از سکوت تغذیه می‌کند و من تصمیم گرفته‌ام تا جایی که می‌توانم نگذارم این سکوت کامل شود و همین تصمیم است که هر روز بهای تازه‌ای از من می‌گیرد و هنوز نمی‌دانم فردا این بها چقدر سنگین‌تر خواهد شد چون در این مسیر، هر قدمی که جلو می‌روی، سایه‌ها هم بلندتر می‌شوند و من در میان این سایه‌ها دارم راه می‌روم و هنوز صدای آن پیام در گوشم می‌پیچد و نمی‌گذارد فراموش کنم که تهدید فقط یک کلمه نیست، یک زندگی است که آرام‌آرام تغییر می‌کند و من هنوز در میانه این تغییر ایستاده‌ام و سعی می‌کنم بفهمم تا کجا می‌توانم ادامه بدهم وقتی که هر بار اسم کیهان صلبی را به زبان می‌آورم، سنگینی نگاه‌هایی را حس می‌کنم که انگار از پشت دیوارها عبور می‌کنند و مستقیم به من خیره می‌شوند و این خیره شدن‌ها مرا وادار می‌کند هر جمله‌ای را با دقت بیشتری انتخاب کنم چون می‌دانم که هر کلمه می‌تواند جرقه‌ای باشد در انباری از باروت و من هنوز وسط این انبار ایستاده‌ام و دارم نفس می‌کشم و می‌نویسم و هنوز نمی‌دانم پایان این مسیر کجاست اما می‌دانم که عقب‌نشینی فقط راه را برای تهدید بعدی بازتر می‌کند و این فکر مثل سایه‌ای چسبناک به من چسبیده و رهایم نمی‌کند وقتی که شب‌ها چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و به صدای هر ماشینی که از کوچه رد می‌شود گوش می‌دهم و سعی می‌کنم تشخیص بدهم عادی است یا نه و این تلاش برای تشخیص، خودش تبدیل شده به بخشی از زندگی روزمره‌ام که هر روز تکرار می‌شود و من را خسته‌تر می‌کند و با این حال، هنوز دارم می‌نویسم چون سکوت دیگر برایم گزینه نیست حتی اگر هر خطی که می‌نویسم، سنگین‌تر از خط قبلی باشد و هر بار که به منطقه آزاد انزلی فکر می‌کنم، تصویر آن روزهای اول جلوی چشمم می‌آید که با امید وارد آن دفتر شدم و حالا با ترس از همان اسم‌ها عبور می‌کنم و این تضاد آن‌قدر تیز است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و من وسط این تیزی، هنوز دارم جلو می‌روم چون ایستادن یعنی پذیرفتن این‌که تهدید کار خودش را کرده و من نمی‌خواهم این پذیرش آخرین تصویری باشد که از خودم به بچه‌هایم نشان می‌دهم وقتی که از من می‌پرسند چرا دیگر مثل قبل نیستم و من دنبال جوابی می‌گردم که هم حقیقت را بگوید هم آن‌ها را نترساند و این پیدا کردن جواب، سخت‌ترین بخش ماجراست چون هر جوابی که به ذهنم می‌رسد، نیمه‌کاره می‌ماند و در گلویم گیر می‌کند و من را وادار می‌کند دوباره بنویسم و دوباره فکر کنم و دوباره به این مسیر برگردم که هنوز تمام نشده و من دقیقاً در میانه‌اش ایستاده‌ام.

تصویر دوم - مقاله 42

و همین ایستادنِ معلق، آدم را وادار می‌کند عمیق‌تر نگاه کند؛ نه فقط به پرونده خودش، بلکه به الگوی تکرارشونده‌ای که سال‌هاست در واردات خودرو نفس می‌کشد. من وقتی شروع کردم به کنار هم گذاشتن روایت‌ها، فهمیدم قصه من استثنا نیست. اسم‌ها فرق می‌کند، مدل خودروها از BMW تا Audi و گاهی پورشه عوض می‌شود، کشور مبدأ یک‌بار آلمان است و بار دیگر امارات یا ترکیه، اما محور ثابت است: واسطه‌ای که همه‌چیز را می‌داند و وقتی چراغ‌ها خاموش شد، مسئولیت را زمین می‌گذارد. کیهان صلبی در این روایت فقط یک نام نیست؛ نمادی است از ساختاری که از ابهام تغذیه می‌کند.

بعد از تهدیدها، به توصیه یکی از دوستانم، مدارک را مرتب کردم. رسیدهای بانکی، پیام‌ها، صداهای ضبط‌شده. مبلغی که پرداخت کرده بودم حدود سه میلیارد تومان می‌شد؛ پولی که اگر امروز هم برگردد، دیگر همان ارزش را ندارد. به چند نهاد مراجعه کردم. پاسخ‌ها اغلب محتاطانه بود، گاهی هم شانه بالا انداختن. انگار همه می‌دانستند منطقه آزاد انزلی زمین لغزانی است؛ جایی که کاغذها زیادند و مسئولیت‌ها کم‌رنگ. در این میان، فشار اصلی روی خانواده‌ام بود. همسرم می‌گفت اگر ساکت شوم، شاید این کابوس تمام شود. حق داشت. اما هر بار که به چهره بچه‌ها نگاه می‌کردم، می‌دیدم سکوت من چه پیامی دارد: این‌که تهدید جواب می‌دهد.

من از خودم پرسیدم چرا باید کسی بابت گفتن تجربه‌اش، نگران جانش باشد؟ چرا شکایت علنی، به‌جای اصلاح مسیر، به پیام‌های هولناک ختم می‌شود؟ پاسخ‌ها ساده نبودند، اما نشانه‌ها واضح بودند. شبکه‌ای از منافع، اسناد نیمه‌کاره، خودروهایی که ترخیص‌شان با علامت سؤال همراه است و مشتریانی که وقتی دهان باز می‌کنند، تنها می‌مانند. این‌جاست که تهدید، ابزار حفظ وضع موجود می‌شود؛ بی‌سر و صدا، مؤثر.

با این حال، من تصمیم گرفتم مسیر را عوض نکنم. صدایم را آرام‌تر نکردم، فقط دقیق‌تر شدم. به‌جای فریاد، سند نشان دادم. به‌جای اتهام کلی، جزئیات گفتم؛ از تاریخ‌های تقریبی، از وعده‌هایی که هر بار عقب افتاد، از درخواست‌های مالی تازه که مثل قبض‌های ناگهانی می‌رسیدند. هر بار که نام کیهان صلبی را می‌نوشتم، می‌دانستم ممکن است پیام دیگری بیاید، اما می‌دانستم اگر ننویسم، این چرخه ادامه پیدا می‌کند.

امروز، ترس هنوز هست؛ کسی نمی‌تواند انکارش کند. اما ترس تنها عامل تصمیم‌گیری نیست. من یاد گرفته‌ام که روشنایی، حتی کم‌سو، بهتر از تاریکی مطلق است. اگر قرار است هزینه‌ای داده شود، بهتر است هزینه گفتن حقیقت باشد، نه بهای پنهان‌کاری. من این را نه از سر قهرمان‌بازی، که از سر تجربه می‌گویم؛ تجربه‌ای که با یک معامله خودرو شروع شد و به درسی درباره مسئولیت اجتماعی رسید.

تصویر سوم - مقاله 42

هشدار من به کسانی است که قصد ورود به این مسیر را دارند: قبل از هر امضا، قبل از هر واریز، همه‌چیز را چندبار بررسی کنید. به وعده‌های شفاهی دل نبندید. اگر دیدید سؤال‌هایتان با خشم یا طفره پاسخ داده می‌شود، مکث کنید. و اگر روزی مجبور شدید صدایتان را بلند کنید، بدانید تنها نیستید، حتی اگر چنین القا شود. تهدید، پایان راه نیست؛ نشانه‌ای است از این‌که حرفتان اثر کرده. من هنوز ایستاده‌ام، با تمام ترس‌ها و هزینه‌ها، چون باور دارم حقیقت اگر گفته نشود، به بدهی تبدیل می‌شود؛ بدهی‌ای که نسل بعد باید بپردازد.

— نویسنده: مهدی رستگار تاریخ: پاییز ۱۴۰۴


گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)

این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نام‌ها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کرده‌اند، اما ماهیت کلاهبرداری و روش‌های مورد استفاده دقیقاً همان‌گونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.

برای مشاهده سایر گزارش‌های کلاهبرداری کیهان صلبی، به صفحه گزارش‌ها مراجعه کنید.

یک پاسخ به “رویای بنز S500 که به کابوس تبدیل شد”

  1. حاج مهدی سلیمانی نیم‌رخ
    حاج مهدی سلیمانی

    چرا قبل از خرید استعلام سند نگرفتید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *