مقاله ۳۵: پولی که دوبار از گمرک گذشت و یکبار از زندگی من
صبح خاکستریِ اواخر پاییز بود. جلوی سولههای فلزی منطقه آزاد انزلی ایستاده بودم و بخار نفسهایم روی شیشههای کدر مینشست. صدای جرثقیلها مثل نالهای ممتد در هوا میپیچید و بوی نمِ دریا با روغن سوخته قاطی شده بود. من همانجا، کنار خط زردِ کف محوطه، برای اولین بار چشمم به Porsche Macan افتاد؛ رنگ تیره، خط بدنه تمیز، و آن حسِ «بالاخره رسید» که آدم را چند ثانیه از همه چیز جدا میکند. آن روز فکر میکردم بدترین بخش ماجرا، همین انتظار چندماهه بوده. نمیدانستم تازه دارم وارد باتلاق میشوم.
من از آلمان سفارش داده بودم. انتخابم حسابشده بود، با هزار وسواس. کیهان صلبی را معرفی کردند؛ گفتند کارش واردات است، سالهاست در منطقه آزاد انزلی میچرخد، راه و چاه گمرک را میشناسد. اولین دیدارمان در یک دفتر شیشهای کوچک بود، با میز براق و پوستر خودروهای لوکس روی دیوار. من نشستم، او ایستاد، از پنجره به محوطه نگاه کرد و با لحن کسی که عجله ندارد گفت همهچیز «روال» است. گفت عوارض گمرکی را همان اول بپردازم تا کار نخوابد. مبلغش را گفت؛ عددی حدود دویست میلیون تومان. سنگین بود، اما منطقی به نظر میرسید.

من پول را واریز کردم. رسیدش را هم دیدم؛ یک کاغذ اسکنشده با مهرهای رنگورورفته. آن لحظه برایم کافی بود. هفتهها گذشت. هر بار تماس میگرفتم، یک بهانه تازه میآمد؛ یک روز میگفت سیستم ثبتنام کند است، روز دیگر از تغییر دستورالعمل حرف میزد. من هم مثل کسی که بارش را به موج سپرده، فقط سر تکان میدادم. تا اینکه یک صبح، پیامکی آمد که خون را در رگهایم منجمد کرد: خودرو به دلیل بدهی عوارض، توقیف شده است.
اول فکر کردم اشتباه است. من که عوارض را داده بودم. با عجله خودم را به انزلی رساندم. همان سولهها، همان خط زرد، اما این بار Porsche Macan پشت نوار قرمز ایستاده بود. کارمند گمرک بدون اینکه به صورتم نگاه کند گفت هیچ پرداختی ثبت نشده. انگار کسی یک پاککن بزرگ روی تمام حرفهای کیهان صلبی کشیده بود. تلفن را برداشتم، تماس گرفتم، پیام دادم. جوابها کوتاه شد، بعد دیر، بعد هیچ.
چند روز بعد فهمیدم برای آزاد شدن خودرو باید دوباره عوارض را بدهم، آن هم با جریمه. جمعش که کردم، عددی نزدیک چهارصد میلیون تومان شد؛ پولی که از حساب مشترک خانواده بیرون کشیدم. همسرم چیزی نگفت، فقط دفترچه اقساط را روی میز گذاشت و آهسته پرسید تا کی قرار است این بلاتکلیفی ادامه داشته باشد. من جوابی نداشتم. هر بار که به کیهان صلبی فکر میکردم، تصویر آن رسید اسکنشده جلوی چشمم میآمد و این سؤال که چطور ممکن است پولی که با زحمت جمع کرده بودم، اینطور ناپدید شود. در رفتوآمدهای بعدی به گمرک، فهمیدم تنها نیستم؛ گوشه سالن، مردی با صدای گرفته تعریف میکرد که برای خودروی آلمانیاش همین داستان تکرار شده و حالا دنبال وکالتنامه میگردد. من کنار او ایستاده بودم و به این فکر میکردم که اگر همان روز اول، وقتی کیهان صلبی گفت عجله کنم، کمی مکث کرده بودم، شاید امروز مجبور نبودم برای دومین بار پولی را بدهم که قرار بود فقط یکبار از جیبم خارج شود و حالا، با هر امضا و هر مهر تازه، احساس میکردم این ماجرا تازه دارد روی زندگیام سایه میاندازد، چون هنوز نمیدانستم بعد از پرداخت دوباره، چه مانع دیگری جلویم سبز خواهد شد و آیا این خودرو که از آلمان راه افتاده بود، اصلاً قرار است روزی بدون ترس از توقیف، از درِ گمرک خارج شود یا نه، وقتی هر بار نام کیهان صلبی را میشنیدم، صدای جرثقیلها در گوشم بلندتر میشد و من میدیدم که چطور اعتمادم، مثل رنگ بدنهای که زیر نور سوله کدر شده بود، کمکم جلای خودش را از دست میدهد و در میان این همه کاغذ و مهر و وعده، من ماندهام با حسابی که خالیتر میشود و سؤالی که جواب ندارد، چون هنوز کسی به من نگفته این داستان قرار است کجا تمام شود و آیا هزینهای که دادهام، آخرین بهایی است که باید بپردازم یا تازه اول راه است وقتی هر تماس بیپاسخ، هر پیام خواندهنشده، مثل خطی تازه روی بدنه اعتمادم مینشیند و من هر روز بیشتر حس میکنم که این معامله، فقط خرید یک Porsche Macan نبود بلکه ورود به مسیری بود که انتهایش هنوز برایم تاریک است و هر قدمش، مرا از آرامش خانهام دورتر میکند چون هنوز هم منتظرم شاید تلفن زنگ بزند و توضیحی بیاید، توضیحی که معلوم نیست اگر هم بیاید، بتواند این همه خسارت را جبران کند یا فقط بهانهای تازه باشد برای روزهای بعد که من مجبور شوم دوباره به انزلی برگردم و دوباره جلوی همان سولهها بایستم و ببینم که چگونه یک تصمیم، میتواند اینطور آرامآرام همهچیز را در خودش بکشد و من هنوز وسط این داستانم و نمیدانم فردا قرار است با چه خبر تازهای روبهرو شوم وقتی که هر بار اسم گمرک میآید، دلم میریزد و به خودم میگویم کاش این مسیر از همان اول، مسیر دیگری بود و کاش کسی قبل از من، این را گفته بود که پرداخت عوارض به دست واسطهای مثل کیهان صلبی، میتواند تو را به جایی برساند که حتی بعد از پرداخت دوباره هم مطمئن نباشی این کابوس تمام شده است یا هنوز قرار است ادامه پیدا کند چون هنوز نیمه راه هستم و این ماجرا، هنوز برای من بسته نشده و هر روز که میگذرد، سنگینیاش بیشتر میشود و من دارم با این فکر زندگی میکنم که شاید فردا، دوباره باید هزینهای بدهم که تصورش را هم نکرده بودم.
…این فکر مثل خوره افتاده بود به جانم و رها نمیکرد. چند هفته بعد از پرداخت دوباره، تازه فهمیدم ماجرا فقط پول نبود. پروندهای که باید جمع میشد، هر بار قطورتر میشد. یک روز گفتند باید دوباره بازرسی فنی انجام شود، روز دیگر ایراد به شماره شاسی گرفتند. هر امضا یک صف تازه، هر مهر یک انتظار جدید. من بین ادارهها رفتوآمد میکردم و هر بار که نام کیهان صلبی را میآوردم، شانهای بالا میرفت یا نگاهی رد میشد، انگار اسمش برای بعضیها آشنا بود اما کسی مسئولیتش را گردن نمیگرفت.
در این میان، خانه هم آرام نبود. بحثها سر پول شروع شد، بعد رسید به بیاعتمادی. همسرم میگفت چرا همهچیز را به حرف یک نفر سپردی. من جواب نداشتم. حسابها به هم ریخته بود، برنامهها عقب افتاده بود، و آن چهارصد میلیون تومان مثل سنگی بود که ته چاه افتاده باشد؛ نه دیده میشد، نه دسترسی به آن ممکن بود. هر بار که از کنار دفترچه اقساط رد میشدم، عددها انگار بزرگتر شده بودند.

یک بعدازظهر، بالاخره توانستم با خود کیهان صلبی صحبت کنم. صدایش خونسرد بود، بیهیچ نشانی از عجله. گفت مشکلات اداری است، گفت پیگیری میکند. اما لحنش دیگر شبیه روز اول نبود. مکالمه کوتاه شد، بعد وعده تماس بعدی. آن تماس هیچوقت نیامد. چند روز بعد، دیدم در شبکههای اجتماعی هم دیگر دسترسی ندارم. همانجا بود که فهمیدم من از فهرست کسانی که باید جواب بگیرند، خط خوردهام.
کمکم شروع کردم به حرف زدن با بقیه. در راهروهای گمرک، در پارکینگهای شلوغ، حتی در یک قهوهخانه نزدیک اسکله. روایتها شبیه هم بودند؛ پرداختهایی که جایی ثبت نشده، خودروهایی که ناگهان توقیف شدهاند، درخواست پول بیشتر برای حل مشکلی که نباید وجود میداشت. هر کس گوشهای از پازل را داشت و اسم مشترک، همیشه یکی بود: کیهان صلبی و فعالیتهایش در منطقه آزاد انزلی.
وقتی بالاخره خودرو آزاد شد، لذتی در کار نبود. Porsche Macan برایم تبدیل شده بود به یادگاری از یک اشتباه بزرگ. هر بار که پشت فرمان مینشینم، به جای حس رضایت، طعم تلخی در دهانم مینشیند. این ماشین قرار بود نتیجه سالها کار باشد، اما حالا بیشتر شبیه قبضی است که هر روز جلوی چشمم گذاشتهاند تا فراموش نکنم چه بهایی دادهام.

من اینها را مینویسم نه برای خالی کردن دل، بلکه برای کسی که شاید همین حالا در فکر واردات خودرو از آلمان یا هر جای دیگر است و نام کیهان صلبی به گوشش خورده. اگر تجربه من ارزشی داشته باشد، همین است: هیچ پرداختی را بدون ثبت رسمی، بدون پیگیری مستقیم، و بدون شفافیت کامل قبول نکنید. واسطهای که امروز لبخند میزند، ممکن است فردا فقط یک شماره خاموش باشد. پولی که دوبار از شما میگیرند، فقط از حسابتان کم نمیکند؛ آرامش خانهتان را هم میبرد. قبل از آنکه دیر شود، سؤال بپرسید، سند ببینید، و فریب ظاهر آراسته دفاتر شیشهای را نخورید.
— بهزاد کاظمی زمستان ۱۴۰۴
گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)
این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نامها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کردهاند، اما ماهیت کلاهبرداری و روشهای مورد استفاده دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.
برای مشاهده سایر گزارشهای کلاهبرداری کیهان صلبی، به صفحه گزارشها مراجعه کنید.











دیدگاهتان را بنویسید