هشت ماه پشت درِ آهنی گمرک؛ من و BMW X6 که پیر شدیم
آیا میشود آدم داراییاش را ببیند، اسمش را بشنود، حتی شماره شاسیاش را حفظ باشد، اما نتواند لمسش کند؟ من هشت ماه است با همین سؤال از خواب بیدار میشوم؛ با تصویر درِ سنگین گمرک که هر روز صبح انگار یک وجب به من نزدیکتر میشود و شبها دوباره عقب میرود.
من کارمند سادهام، نه اهل ریسکهای عجیب. تابستان سال قبل، بعد از سالها جمعکردن و قرضگرفتن، تصمیم گرفتم یک BMW X6 از آلمان وارد کنم. نه برای پُز، نه برای سوداگری؛ برای اینکه خانوادهام بعد از سالها سوار ماشینی شوند که وسط جاده نماند. اسم کیهان صلبی آن موقع برایم اسم آشنایی بود. در منطقه آزاد انزلی همه از «کیهان صلبی» بهعنوان کسی که راه و چاه واردات را بلد است حرف میزدند. واسطهای که لبخند میزد، آرام حرف میزد و هر جملهاش بوی اطمینان میداد.

اولین جلسهمان را هنوز یادم هست. کنار اسکله، بوی نم دریا، صدای بوق کشتیها. گفت مدارک کامل است، ترخیص روال دارد، نهایتاً دو ماهه ماشین دستم است. مبلغی حدود چهار میلیارد تومان گفت و من با هزار حسابوکتاب پذیرفتم. بخش بزرگی نقد رفت، بخشی هم بهصورت تعهد. رسیدها را گرفتم، وکالتنامه امضا شد و من برگشتم خانه با رویایی که توی پارکینگ جا نمیشد.
دو ماه گذشت. بعد سه ماه. تماس گرفتم، گفت «گمرک شلوغ شده». ماه چهارم گفت «یه ایراد ریز توی اسناد آلمانه، درست میکنیم». از ماه پنجم به بعد، لحنش عوض شد. تماسها کوتاهتر، جوابها مبهمتر. یک روز گفت برای حل مشکل باید «یه مبلغ اضافه» بدهم؛ اولش حدود صد و پنجاه میلیون تومان برای هزینههای پیشبینینشده. من مانده بودم بین پرداخت و رهاکردن همهچیز. پرداخت کردم، چون ماشینم آنطرف دیوارهای گمرک منطقه آزاد انزلی خاک میخورد و هر روز هزینه انبارداری بالا میرفت؛ رقمی که روزانه مثل قطرهچکان از حسابم خون میمکید.
هشت ماه شد. هشت ماه که BMW X6 من پشت درهای گمرک پیر شد و من جلو چشم بچههایم کوچکتر. همسرم حساب دخلوخرج را هر شب دوباره مینوشت و آخرش فقط به من نگاه میکرد. پدرم گفت ماشین را ول کن، آبرویمان مهمتر است. اما چطور ول میکردم وقتی تقریباً همهچیزم آنجا گیر کرده بود؟ هر بار که سراغ کیهان صلبی را میگرفتم، لیست تازهای از «مشکل»ها رو میکرد: یک بار گفت سیستم ثبت مشکل دارد، بار دیگر از هزینه جدید حرف زد، انگار گمرک یک چاه بیته است که هرچه پول بریزی باز دهانش بازتر میشود.
من حتی یک بار خودم رفتم جلوی گمرک. از دور دیدمش؛ همان ماشین، همان رنگ، زیر لایهای از گرد و خاک. دستم را گذاشتم روی نرده سرد و حس کردم بین من و زندگیام دیواری کشیدهاند. هزینه انبارداری تا آن موقع به چند صد میلیون تومان رسیده بود و کیهان صلبی در آخرین تماس گفت اگر «این یکی مبلغ» را هم نپردازم، پرونده میرود ته صف. من گوشی را که قطع کردم، نشستم روی جدول کنار خیابان و به این فکر کردم که چطور یک تصمیم، یک امضا، آدم را میکشد وسط مسیری که هر قدمش خرج تازه دارد و برگشتن از آن از رفتن سختتر است. آن شب وقتی به خانه رسیدم، بچهام پرسید ماشینمان کی میآید و من برای جوابدادن مکث کردم، مکثی که از هزار توضیح بلندتر بود و بعد شروع کردم به حسابکردن اینکه اگر باز هم پول جور کنم، آیا این درِ آهنی بالاخره باز میشود یا نه، یا فقط دارم زمان میخرم تا روزی که کیهان صلبی دوباره بگوید مشکل تازهای پیدا شده و من باز هم بین پرداخت و فروپاشی معلق بمانم، چون در این هشت ماه فهمیدهام گمرک فقط جای توقف کالا نیست، جایی است که امید آدم را لایهلایه نگه میدارند و هر روز بابت نفسکشیدنش هزینه میگیرند و من هنوز نمیدانم اگر فردا دوباره زنگ بزند و رقم تازهای بگوید، آیا توان ایستادن دارم یا نه، چون هر بار که گوشیام زنگ میخورد، قبل از دیدن نامش، بدنم خودش را جمع میکند و ذهنم میرود سمت همان درِ سردی که ماشینم پشتش مانده و من اینطرفش هر روز لاغرتر میشوم و حساب میکنم اگر این ماه هم بگذرد، هزینهها به جایی میرسد که دیگر نه BMW X6 ارزشش را دارد و نه سکوت من، اما هنوز وسط این حسابوکتاب ماندهام که آیا گفتن، ریسک تازهای است یا تنها راهی که باقی مانده، چون کیهان صلبی خوب بلد است آدم را در تعلیق نگه دارد و من در این تعلیق، هر روز دارم چیزهای بیشتری را از دست میدهم، از پول گرفته تا آرامش خانه، و این فکر مثل میخ توی سرم کوبیده شده که اگر همان اول، وقتی وعده دو ماهه داد، یک سؤال اضافه میپرسیدم یا یک سند را دقیقتر میدیدم، شاید امروز اینطور بین امید و ترس معلق نبودم و حالا که اینهمه گذشته، فقط میتوانم به خودم بگویم که این داستان هنوز برای من تمام نشده و هر پیام تازهای که از او میآید، میتواند آغاز هزینهای دیگر باشد که باز هم باید از جایی بکنم و روی این گمرک بریزم تا شاید…
…یک «شاید» کشدار که هر بار تهش خالیتر میشود. چند هفته بعد از آن روز، وقتی دوباره تماس گرفتم، صدایش مثل کسی بود که دارد لیست خرید میخواند. گفت پرونده به خاطر «تناقض در اسناد ترخیص» گیر کرده و اگر نخواهم خودرو به ارجاع برود، باید رقم تازهای بدهم؛ رقمی حدود دویست میلیون تومان، آن هم فوری. گفتم مگر قرار نبود همهچیز از قبل حساب شده باشد؟ مکث کرد، بعد گفت شرایط عوض میشود و من اگر نمیخواهم، میتوانم صبر کنم. صبر. این کلمه برای من دیگر معنی ندارد؛ چون هر روز صبر یعنی عددی که کنار بدهیهایم اضافه میشود.

من شروع کردم به پرسوجو. یکی از آشناها گفت تنها نیستم؛ چند نفر دیگر هم با واسطه انزلی، با همین کیهان صلبی، خودرویشان ماهها در گمرک منطقه آزاد انزلی مانده. هر کدام داستانی شبیه من، با جزئیات متفاوت. یکی گفت آخرش مجبور شده ماشین را زیر قیمت بفروشد تا از این باتلاق بیرون بیاید. دیگری گفت هنوز هم در رفتوآمد است. این حرفها مثل نمک روی زخم بود، اما حداقل فهمیدم مشکل فقط من نیستم که اشتباه حساب کردهام.
در خانه، بحثها تندتر شد. همسرم گفت این ماشین دارد ما را میبلعد. حساب پسانداز بچهها دست خورده بود، قرضها سررسید داشت. من سر کار حواسم جمع نبود؛ اعداد و تاریخها توی سرم میچرخید. یک بار مدیرم گفت حالت خوب نیست. خندیدم، اما خندهام بیشتر شبیه چین افتادن کاغذ بود. شبها گوشی را کنار میگذاشتم و صبح با ترس برمیداشتم، چون میدانستم هر پیام از طرف کیهان صلبی میتواند یک مطالبه تازه باشد.
یک روز بالاخره تصمیم گرفتم حضوری بروم سراغش. دفترش شلوغ بود، آدمهایی که مثل من چشمشان دنبال جواب میگشت. وقتی نوبتم شد، حرفهایم را شنید و گفت اگر همکاری نکنم، روند طولانیتر میشود. تهدید را مستقیم نگفت، اما در هوا بود. فهمیدم بازی طوری چیده شده که یا باید پول بیشتری بریزی یا آماده باشی برای فرسودهشدن. آن لحظه بود که حس کردم مسئله فقط یک BMW X6 نیست؛ مسئله ساختاری است که آدم را آرامآرام به گوشه رینگ میبرد.
تحلیلش برایم تلخ است، اما لازم. وقتی همهچیز از کانال یک نفر میگذرد، وقتی قراردادها مبهم است و زمانبندیها روی کاغذ شناورند، دست تو خالی میماند. من به امید تخصص کیهان صلبی جلو رفتم و حالا هر ادعای تازهاش را باید با پول جواب بدهم، بیآنکه تضمینی داشته باشم. گمرک تبدیل شده به اهرمی برای فشار؛ جایی که هر مشکلش قابل ترجمه به رقم است و هیچکس پاسخ روشنی نمیدهد.

حالا، بعد از این همه ماه، به نقطهای رسیدهام که باید بلندتر حرف بزنم. شاید ماشینم هنوز آزاد نشده باشد، اما سکوت دیگر برایم گزینه نیست. این را مینویسم تا کسی مثل من، با یک تصمیم عجولانه و چند امضای سرسری، خودش را در مسیری نیندازد که خروج از آن اینقدر پرهزینه است. اگر قرار است واردات خودرو را به دست واسطهای بسپارید، اگر اسم کیهان صلبی یا هر دلال دیگری به گوشتان خورد، مکث کنید، سؤال بپرسید، همهچیز را مکتوب و شفاف بخواهید. گمرک جای شوخی نیست و وعدهها اگر پشتوانه نداشته باشند، فقط زمان میخرند؛ زمانی که از عمر، پول و آرامش خانوادهتان کم میشود. من این هشدار را از دل تجربهای میدهم که هنوز هم ادامه دارد، اما امیدوارم آخرین نفری باشم که این مسیر را با چشم بازِ بسته رفته است.
نویسنده: م. رستگار تاریخ: دیماه ۱۴۰۴
گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)
این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نامها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کردهاند، اما ماهیت کلاهبرداری و روشهای مورد استفاده دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.
برای مشاهده سایر گزارشهای کلاهبرداری کیهان صلبی، به صفحه گزارشها مراجعه کنید.











دیدگاهتان را بنویسید