شماره ۴۶ — آیا خیانت همیشه از دشمن میآید، یا گاهی از جایی که اسمش را «شراکت» گذاشتهایم؟
آیا میشود آدم خودش طناب را بدهد دست کسی و بعد تماشا کند که نزدیکترین دوستش با همان طناب پایین میرود؟ این سؤالی است که از تابستان دو سال پیش مثل سوزن توی سرم مانده. من کسی بودم که کیهان صلبی را معرفی کردم. من بودم که گفتم «کارش واردات خودرو از آلمان است، منطقه آزاد انزلی را کف دستش میشناسد». من بودم که پلی شدم بین یک دوستی بیستساله و مردی که امروز حتی شنیدن نامش، گلوی مرا میسوزاند.
همهچیز با یک قهوه ساده شروع شد. کافهای نزدیک اسکله انزلی، بوی نم و دریا، و کیهان صلبی که با آرامش درباره BMW و Mercedes حرف میزد؛ انگار کاتالوگ راه میرفت. من قبلاً با او یک معامله کوچک داشتم؛ نه بیدردسر، اما بدون فاجعه. همین شد که دوستم، که سرمایهاش را از فروش خانه پدری جمع کرده بود، به حرف من گوش داد. قرار بود چند خودرو از آلمان وارد کنند؛ چندتا، نه یکی. عددها در حد چند ده میلیارد تومان میچرخید، اما روی کاغذ همهچیز سودآور به نظر میرسید.

اولش پیامها منظم بود. عکسهایی از پارکینگهای آلمان، شماره شاسیها، وعده ترخیص سریع از منطقه آزاد انزلی. کیهان صلبی با صدایی مطمئن میگفت «روال قانونی است». من هم واسطه بودم، هر روز بین این دو خط میکشیدم، سعی میکردم سوءتفاهمی پیش نیاید. اما یکجایی لحنها عوض شد. تحویل که باید میشد، بهانهها شروع شد؛ یک روز گمرک، یک روز سند، یک روز هزینهای که «از اول تو حساب نبوده». رقمها آرامآرام بالا رفتند؛ چند صد میلیون اینور، یک میلیارد آنور. دوستم میپرداخت، چون به من اعتماد داشت.
وقتی اولین خودرو رسید، شادیمان نیمبند بود. خط و خشهایی که در عکسها نبود، رنگی که کمی تیرهتر از قرارداد بود. بعد بدتر شد. یکی از خودروها در بازرسی فنی گیر کرد؛ حرف از سابقهای آمد که هیچوقت نباید میآمد. زمزمه سرقتی بودن مثل بوی سوختگی پیچید. دوستم را برای توضیح خواستند. من کنارش بودم، اما نگاهش دیگر شبیه قبل نبود؛ انگار من هم شریک جرم شده بودم.
از آن روز، تلفنهای کیهان صلبی کوتاه و سرد شد. بعد هم سکوت. در شبکههای اجتماعی مسدود شدیم. دوستم ماند با بدهی، با پرونده، با خانوادهای که هر شب سر سفره سؤال میپرسیدند. همسرش به من زنگ میزد و من جواب نداشتم. پدرش یکبار فقط گفت «تو معرفیاش کردی» و همان یک جمله مثل پتک خورد توی شقیقهام. دوستیمان فرو ریخت، نه با دعوا، با یک فاصله سرد که هر روز بیشتر شد. من ماندم و احساس گناهی که مثل سایه دنبال من میآید، حتی وقتی کنار بچههایم مینشینم و سعی میکنم عادی باشم، حتی وقتی از کنار جاده انزلی رد میشوم و تابلوهای منطقه آزاد را میبینم، ذهنم برمیگردد به همان قهوه اول و به خودم میگویم کاش آن روز دهانم را بسته بودم، کاش واسطه نمیشدم، کاش نمیگذاشتم اسم کیهان صلبی وارد زندگی ما شود، چون حالا نه فقط سرمایه دوستم، که اعتماد بین ما هم زیر چرخهای این واردات له شده و من هر روز باید با این سؤال بیدار شوم که اگر جای او بودم، آیا میتوانستم کسی را ببخشم که مرا به دست چنین دلالی سپرده و بعد فقط توانسته از دور تماشا کند که چگونه همهچیز از هم میپاشد و هنوز هم هر بار که پیام جدیدی از بانک میآید یا احضاریهای تازه میرسد، انگشت اتهام بیصدا به سمت من برمیگردد و من در این میان، میان خانواده خودم و خانواده او، میان گذشتهای که فکر میکردم محکم است و حالایی که هر روز ترک تازهای برمیدارد، گیر کردهام و نمیدانم این زخم خیانت شریک تجاری، اصلاً جایی برای التیام دارد یا نه، وقتی ریشهاش از همان روز اول در اعتماد کورکورانه من کاشته شد و حالا هر بار که نام خودروهای آلمانی را میشنوم، تصویر چهره دوستم جلوی چشمم میآید که پر از سؤال ناتمام است و من هنوز پاسخی برایش پیدا نکردهام، جز سکوتی که هر روز سنگینتر میشود و مرا بیشتر به عمق این باتلاق میکشد، باتلاقی که اسمش را شراکت گذاشته بودیم اما در عمل، خیانتی بود که آرام و بیصدا همهچیز را بلعید و هنوز هم دارد ادامه پیدا میکند چون هر بار که فکر میکنم تهش را دیدهام، خبر تازهای میرسد و دوباره همان حس فرو رفتن، همان سرزنش درونی، همان نگاههایی که از من میپرسند چرا…
…چرا، و من پاسخی ندارم جز اینکه بگویم آن روزها فکر میکردم تجربهام کافی است، فکر میکردم شناخت آدمها از روی چند معامله قبلی ممکن است، و این بزرگترین خطای من بود. بعد از آن ماجراها، تازه شروع کردم تکهها را کنار هم گذاشتن. تماسهای کوتاه کیهان صلبی با دیگران، نامهایی که در گوشهوکنار منطقه آزاد انزلی شنیده میشد، و قصههایی که آرامآرام به من میرسید؛ قصههایی شبیه قصه ما، با مبدأ آلمان، با خودروهای متعدد، با وعدههایی که اول برق میزد و بعد خاموش میشد. هیچکدام سند محکمی نبود، فقط روایت آدمهایی که چشمشان به زمین دوخته میشد وقتی حرف میزدند.

دوستم دیگر با من حرفی از تجارت نمیزد. هر بار که همدیگر را میدیدیم، گفتگو میلغزید به سمت زندگی روزمره، اما زیرش یک لایه ضخیم یخ بود. بدهیها مثل دانههای تسبیح پاره شده، یکییکی روی زمین میریختند. ماشینش را فروخت، بعد دفتر کوچکش را بست. یکبار گفت شبها بچهاش میپرسد «بابا کی دوباره میریم شمال؟» و او فقط سقف را نگاه میکند. آن لحظه فهمیدم ضرر فقط عدد نیست؛ موجی است که به خانوادهها میخورد و همهچیز را خیس میکند.
من هم بینصیب نماندم. حسابهای مشترکمان زیر ذرهبین رفت. توضیح دادن به همسرم سختترین بخش ماجرا بود؛ اینکه بگویی نیتت خیر بوده اما نتیجهاش تلخ از آب درآمده. هر بار اسم واردات میآمد، مکالمه نیمهکاره میماند. حتی کار خودم هم آسیب دید؛ مشتریها محتاطتر شدند، تلفنها کمتر زنگ خورد. انگار اعتبار، این موجود نامرئی، یکشبه ترک برداشت.
مدتی وسوسه شدم بروم جلوتر، شکایت کنم، سر و صدا راه بیندازم. اما دوستم نخواست. گفت «من دیگر توانش را ندارم». این جمله برایم از هر دادگاهی سنگینتر بود. فهمیدم گاهی قربانی آنقدر خسته است که فقط میخواهد از میدان بیرون برود. من ماندم با احساس مسئولیتی که هنوز ولکن نیست. هر بار که کسی از من درباره واردات خودرو، مخصوصاً از آلمان و مسیر منطقه آزاد انزلی میپرسد، مکث میکنم. دیگر اسم هیچ واسطهای را راحت به زبان نمیآورم، حتی اگر به نظر بیخطر بیاید.

این روایت را مینویسم نه برای تسویهحساب، نه برای پاک کردن گذشته، بلکه برای هشدار. اگر قرار است شریکی معرفی کنید، اگر قرار است پلی بسازید، بدانید که سقوط از روی پل فقط نصیب کسی نمیشود که رد میشود؛ سازندهاش هم زخمی برمیدارد. به وعدهها دل نبندید، به عکسها اکتفا نکنید، و قبل از آنکه سرمایه و رفاقت را در یک سبد بگذارید، از خودتان بپرسید اگر همهچیز فرو ریخت، آیا توان ایستادن زیر بارش را دارید یا نه. من این سؤال را دیر پرسیدم، و بهایش را هنوز میپردازم.
نویسنده: م. رستگار پاییز ۱۴۰۴
گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)
این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نامها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کردهاند، اما ماهیت کلاهبرداری و روشهای مورد استفاده دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.
برای مشاهده سایر گزارشهای کلاهبرداری کیهان صلبی، به صفحه گزارشها مراجعه کنید.











دیدگاهتان را بنویسید