باران ریز و سمجِ اواخر پاییز، شیشههای اتاق مشاوره را خطخطی کرده بود. مرد روبهرویم، روی صندلی فلزی، دستهایش را به هم میمالید؛ نه از سر سرما، از عادت اضطرابی که به جانش افتاده بود. حلقه ازدواج دیگر در انگشتش نبود. کنار پایش، یک پوشه قهوهای رنگ با گوشههای تاخورده دیده میشد؛ پر از کپی قراردادها، رسیدهای بانکی و عکسهایی از یک Land Cruiser سفید که حالا فقط در حافظه تلفنش زنده بود.
خبرنگار: از همان لحظه اول شروع کنیم. اولین تصویری که از این ماجرا در ذهنتان مانده چیست؟
قربانی: تصویر اسکله انزلی است، حوالی ظهر یک روز شرجی. بوی دریا با بوی گازوئیل قاطی شده بود. آقای صلبی کنار نردهها ایستاده بود، پیراهن روشن تنش، موبایلش مدام زنگ میخورد. به Land Cruiser اشاره کرد و گفت همین یکی از دبی آمده، تمیز، کمکار. آن لحظه فکر میکردم دارم به رویای چندسالهام دست میزنم.
خبرنگار: چطور با او آشنا شدید؟ چرا به او اعتماد کردید؟
قربانی: معرفی از طریق یک آشنا بود؛ کسی که در منطقه آزاد انزلی رفتوآمد داشت. گفت آقای صلبی کارش درست است، واسطهای است که راه را بلد است. من هم پسانداز پانزده سال کارم را گذاشته بودم کنار، حتی خانهام را در رشت فروخته بودم که یک ماشین درست بخرم، هم برای کار، هم برای خانواده. حرفهایش حسابشده بود، از ترخیص گمرکی میگفت، از پلاک موقت، از مسیر دبی. جزئیاتش آنقدر زیاد بود که شک را خفه میکرد.
خبرنگار: قرارداد و پول چطور رد و بدل شد؟
قربانی: اواخر بهار دو سال پیش. مبلغ را دقیق یادم هست، حدود چهار میلیارد تومان. بخش عمدهاش نقد رفت، بخشی حواله شد. رسیدها را دارم. گفت چند هفتهای کار اداری دارد. من هم باور کردم. همسرم مخالف بود، میگفت چرا همهچیز را یکجا میدهی. من اما فکر میکردم دارم آیندهمان را میسازم.
خبرنگار: اولین نشانهای که فهمیدید چیزی درست نیست، چه بود؟
قربانی: تأخیرها. هر بار که تماس میگرفتم، یک داستان تازه. یک بار گفت مدارک از دبی دیر رسیده، بار دیگر گفت گمرک شلوغ است. بعد، هزینههای جدید رو شد؛ مبلغهایی که قبلاً حرفی ازشان نبود. وقتی اعتراض کردم، لحنش عوض شد. دیگر آن لبخند اسکله را نداشت.
خبرنگار: چه زمانی پای پلیس و دردسر قانونی وسط آمد؟
قربانی: اواخر تابستان. تماس گرفتند برای بررسی شماره شاسی. گفتند خودرو مشکل دارد. وقتی رفتم، فهمیدم Land Cruiser در یک پرونده سرقتی در دبی ثبت شده. آنجا بود که زمین زیر پایم خالی شد؛ نه از ترس خودم، از تصور اینکه همسر و بچههایم چه میشوند. چند ساعت بازداشت شدم تا توضیح بدهم. من خریدار بودم، اما نگاه مأمور فرق نمیکرد.
خبرنگار: واکنش آقای صلبی چه بود؟
قربانی: اول جواب میداد، بعد کمتر. بعد هم دیگر هیچ. در شبکههای اجتماعی مسدود شدم. وقتی به دفترش در منطقه آزاد انزلی رفتم، گفتند نیست، سفر است. سفرش انگار تمام نمیشد. هر بار که اسم کیهان صلبی را میآوردم، درها بستهتر میشد.
خبرنگار: این ماجرا چه بلایی سر خانوادهتان آورد؟
قربانی: خانهای که فروخته بودم، دیگر برنگشت. پول اجاره عقب افتاد. بحثها شروع شد؛ اول آرام، بعد تند. همسرم میگفت تو با یک امضا همهچیز را دود کردی. حق داشت. چند ماه بعد، وسایلش را جمع کرد و رفت. طلاق روی کاغذ آمد، اما قبلش در دل من اتفاق افتاده بود. بچهها کمتر تماس میگیرند. نمیدانند با پدری که همیشه وعده میداد چهطور حرف بزنند.
خبرنگار: از نظر روحی چه گذشت؟
قربانی: دکتر گفت افسردگی. قرص داد، جلسات مشاوره. بعضی روزها حتی بلند شدن از تخت سخت بود. نه بهخاطر پول؛ بهخاطر حس بیپناهی. حس اینکه یک نفر، با یک معامله، ستونهای زندگیات را برداشته باشد. وقتی میگویم آقای صلبی همهچیز را از من گرفت، منظورم فقط عددهای حساب بانکی نیست.
خبرنگار: در این مدت، تلاشی برای جبران یا پیگیری حقوقی داشتید؟
قربانی: شکایت کردم. مدارک را جمع کردم. گفتند مسیرش طولانی است. بعضی شاهدها حاضر نشدند حرف بزنند. میترسیدند. من هم ماندم با پوشهای که هر بار بازش میکنم، بوی نم و کاغذ کهنه میدهد. با این حال، رها نکردم. شاید برای خودم نه، برای اینکه کسی دیگر این راه را نرود.
خبرنگار: اگر به عقب برگردید، چه چیزی را تغییر میدهید؟
قربانی: عجله را. اینکه فکر کردم چون نام منطقه آزاد انزلی وسط است، چون واردات از دبی است، پس همهچیز امن است. کاش گوشم به حرف همسرم بدهکارتر بود. کاش قرارداد را با وکیل میدیدم. کاش به لبخندها کمتر اعتماد میکردم.
خبرنگار: امروز کجا ایستادهاید؟ نشانهای از بازسازی هست؟
قربانی: آهسته، خیلی آهسته. یک اتاق اجارهای کوچک، کار پارهوقت. داروها کمک میکند، اما بیشتر از آن، حرف زدن. اینکه داستانم را بگویم، حتی اگر وسطش بغضم بگیرد. میدانم راه درازی مانده. بعضی شبها هنوز عکس آن Land Cruiser میآید جلوی چشمم، اما حالا سعی میکنم بهجایش به روزی فکر کنم که دوباره بتوانم بچههایم را بدون شرمندگی ببینم. هنوز باور دارم گفتن این ماجرا لازم است، چون آقای صلبی فقط پول نبرد؛ او اعتماد را هم با خود برد و وقتی اعتماد از یک خانواده برود، ترکشهایش تا سالها میماند، مخصوصاً وقتی که آدم مجبور میشود هر روز از کنار اسکلهای رد شود که بوی دریا برایش دیگر بوی آزادی نیست بلکه یادآور معاملهای است که قرار بود نجاتدهنده باشد و شد آغاز سقوط، و من هر بار که به آن روز فکر میکنم، تصویر دستهای خودم را میبینم که روی نردهها عرق کرده بود و صدایی در سرم میگفت اگر امروز نه، فردا درست میشود، صدایی که حالا میدانم از ترس میآمد نه از عقل، و همین صدا بود که باعث شد وقتی اولین پیامک هزینه اضافی آمد، بهجای ایستادن، قدمی جلوتر بروم و وقتی قدم جلوتر رفتی، دیگر راه برگشت کوتاه نیست، مخصوصاً وقتی طرف مقابلت خوب بلد است چگونه با واژههای گمرک، ترخیص و وعده تحویل، زمان بخرد و تو را آنقدر معطل نگه دارد تا…
…تا جایی که دیگر نه فقط پول، که زمانت هم گروگان میشود.
خبرنگار: گفتید زمان از دست رفت. آن روزها چطور میگذشت؟
قربانی: روزها شبیه هم شده بود. صبح با گوشی بیدار میشدم، قبل از مسواک زدن پیامها را چک میکردم. هیچ. بعد میرفتم دنبال کارهای اداری؛ دادسرا، بانک، دفتر اسناد. هر جا که میرفتم، باید از صفر توضیح میدادم من دلال نیستم، خریدارم. نگاهها ترکیبی از تردید و ترحم بود. عصر که برمیگشتم، خانهای که دیگر مال من نبود را از دور نگاه میکردم. انگار خودم را جا گذاشته بودم آنجا.
خبرنگار: برخورد اطرافیان چطور بود؟
قربانی: بعضیها فاصله گرفتند. انگار بدبختی مسری است. بعضی دیگر نصیحت میکردند، اما نصیحتهایی که بیشتر نمک بود روی زخم. یکی گفت باید محکمتر میبودم، یکی گفت چرا وارد بازی واردات شدم. کمتر کسی پرسید حالت چطور است. همسرم هم دیگر توانی برای شنیدن نداشت. هر بحث کوچکی میرسید به همان معامله با آقای صلبی.
خبرنگار: از خودِ آقای صلبی خبری نشد؟ هیچ تلاش مستقیمی برای پاسخگویی؟
قربانی: فقط یکبار، آن هم اتفاقی. حوالی زمستان، جلوی یکی از ساختمانهای اداری منطقه آزاد انزلی دیدمش. خواستم جلو بروم، اما نگاهم نکرد. کسی که کنارم بود گفت بیفایده است. آن لحظه فهمیدم بعضی آدمها بلدند طوری رد شوند که انگار هرگز وجود نداشتهای.
خبرنگار: وقتی تشخیص افسردگی گرفتید، چه تغییری ایجاد شد؟
قربانی: اسم داشتنِ درد، عجیب آرامکننده است. فهمیدم این سنگینی فقط ضعف من نیست. جلسات درمان کمک کرد حرف بزنم، بدون اینکه قضاوت شوم. یاد گرفتم همهچیز را به یک نقطه وصل نکنم. معامله بد بود، بله. اما من فقط آن معامله نیستم. این را گفتنش ساده است، باور کردنش زمان میبرد.
خبرنگار: مسیر بازسازی را چطور تعریف میکنید؟
قربانی: با چیزهای خیلی کوچک. منظم راه رفتن، دوباره کار کردن حتی اگر درآمدش کم باشد، تماس گرفتن با بچهها بدون اینکه بخواهم همهچیز را توضیح بدهم. قبول کردم بعضی پلها خراب شده و شاید هرگز ساخته نشود. اما میشود مسیرهای تازه پیدا کرد. این را مدیون همان روزهایی هستم که فکر میکردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.
خبرنگار: اگر امروز کسی با پیشنهاد مشابهی سراغتان بیاید، چه میگویید؟
قربانی: میگویم مکث کن. عجله دشمن تصمیم است. میگویم هیچچیز را روی حرف و پیامک نبند. وکیل بگیر، تحقیق کن، از چند منبع بپرس. مخصوصاً وقتی اسمهایی مثل واردات از دبی و فعالیت در منطقه آزاد انزلی مطرح میشود. ظاهر حرفهای همیشه به معنای سلامت نیست.
خبرنگار: فکر میکنید چرا چنین پروندههایی تکرار میشود؟
قربانی: چون امید آدمها دستمایه میشود. خیلیها مثل من میخواهند یکباره جهش کنند؛ یک خرید که زندگی را عوض کند. دلالها این عطش را میشناسند. وعدهها دقیقاً جایی زده میشود که کمبود داریم. وقتی نظارت سست باشد و شکایتها پراکنده، این چرخه ادامه پیدا میکند.
خبرنگار: امروز، بعد از همه اینها، وقتی نام کیهان صلبی را میشنوید چه احساسی دارید؟
قربانی: خشم نه، بیشتر هوشیاری. اسمش برایم زنگ خطر است. یادآوری اینکه باید بلندتر حرف زد. من شاید نتوانستم خانهام را نگه دارم، یا ازدواجم را، اما میتوانم تجربهام را خرج آگاهی دیگران کنم. این کم چیزی نیست.
خبرنگار: پیامتان به کسانی که الان در آستانه چنین معاملهای هستند چیست؟
قربانی: به خودتان بدهکارید که دقیق باشید. هیچ معاملهای ارزش از دست دادن آرامش خانواده را ندارد. اگر دیدید همهچیز بیش از حد سریع پیش میرود، ترمز بگیرید. اگر طرف مقابل پاسخگو نیست، همانجا تمام کنید. و اگر خدای نکرده در دام افتادید، سکوت نکنید. گفتن، اولین قدمِ بیرون آمدن است.
مرد پوشه قهوهای را بست. باران بند آمده بود و نور کمرنگی از پشت ابرها میتابید. وقتی بلند شد، شانههایش هنوز افتاده بود، اما نگاهش مستقیمتر از ابتدای مصاحبه بود. گفت هنوز راه دارد، اما دیگر تنها نیست. داستان او شاید یک Land Cruiser و واردات از دبی را در خود داشته باشد، اما فراتر از خودرو، روایت فروپاشی و دوباره ایستادن است؛ روایتی که اگر شنیده شود، شاید خانوادهای دیگر مجبور نشود بهای اعتماد نابجا به آقای صلبی را با سالها از هم گسیختگی بپردازد.
نویسنده: مهدی رستگار
تاریخ: دی ۱۴۰۴
گزارش علیه: کیهان صلبی (Keyhan Solbi)
این شهادت واقعی یکی از قربانیان کلاهبرداری کیهان صلبی است. نامها و برخی جزئیات برای حفظ حریم خصوصی قربانی تغییر کردهاند، اما ماهیت کلاهبرداری و روشهای مورد استفاده دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاده گزارش شده است.
دیدگاهتان را بنویسید